
1- فراز مشرقي را هر روز فرود است به مغرب و با هم بودن . . .
شنيدم که بزرگي گفته " آنان را که بيش دوست مي داريم ؛ بيشتر مي آزاريم" .
چه خوب است آدم بر دوست چون نسيمي بوزد، زنده و تازه، لطف ببخشد و بار بندد. که نسيم لطف مي دهد از جوهر هوا و باد تکان مي دهد و طوفان ويران مي کند. و دوستي را طبيعتي است چون هوا بر انسان که نفس است و اما نسيم ، باد و طوفانش همه از آن ميسر. خوشا با هم بودني که خاطره نسيم صبحگاهي را زنده کند، به بيدار کردن، تازه کردن، زنده کردن و شايد گذشتن.
دلخوشي هايم کوچک است و بي تمني، گاه ياد کردن است و گاه ياد شدن. فنجان قهوه اي با حضور دوست و لبخندي از رضايت که به با هم بودنمان خرسنديم. و دلم کوچک است و شکستني به دست دوست. که آنچه غريبه به ضربت نتواند شکست دوست به نگاهي بشکند.
2- فراز مشرقي را هر روز فرود است به مغرب و دوستي . . . .
وقتي مي انديشي، جهان در ظرف وجود تو معني مي شود و هر انسان يک مسير بيشتر براي پيمودن ندارد. پس دور و نزديک، عقب و جلو، تند و کند همه به فراخور مسير يگانه سرنوشت معني مي گيرند و دوستي هم. ملاک زندگي تويي و دوست آن است که پاره اي از اين مسير با تو هم قدم شود. شايد دور و نزديک و تند و کندش با تو يکسان نباشد. شايد قدمهاي خسته ات براي او بلند باشند و سريع و شايد هروله ي هراسانت به پايش سستي و خمودي افکند ولي او در مسيري همسفر است و به پيمايشي همقدم.
هر چه ضرب آهنگ گذر دوستان از زندگي همخوان تر باشد و مقصد و مقصود نزديک تر، سمفوني دوستي خوش آهنگ تر خواهد بود و طولاني تر.
از اين گذشته هر همقدمي فرصتي است. که لحظه هايش را غنيمت بايد شمرد، که زندگي گذاراست و لحظه هايش هم. و اگر دوستي تا پايان عمر همقدم گردد هم لحظه هاي با هم بودن تکرار نا پذيرند که هر لحظه از اين دست اتفاقي است که در ظرف موقعيت، وجود متغير و طبيعت نا ايستا رخ داده است.
اگر دوستيم بدان که قدر مي شناسم لحظه ها و با هم بودنمان را.
3- فراز مشرقي را هر روز فرود است به مغرب و دوست داشتن . . . .
دوست داشتن يک اتفاق نيست، يک حادثه نيست که در حدود زماني واقع شود و معلول به دلايلي موجه. حس دوست داشتن از جنس حس زيبايي است. چه کسي توانسته تعبير کند که چه چيزي منشا زيبايي است و چرا انسان گاه چيزي را زيبا مي داند و گاه نا زيبا. تقارن، تناسب، تطابق و ديگر دلايله به عقل راست گشته ، کوششي باطل اند براي تفسير زيبايي و بي ثمرند همچنين در تعبير دوست داشتن.
دوست داشتن از عمق مي جوشد و "از عشق برتر است" که در عشق خواست و نياز اصيلند و در دوست داشتن؛ دوست داشتن از وراي تمنيات بر خاسته است. و دوست داشتن قيدي به دست نمي افکند و وزنه اي به پا. که آن هر دو خاسته از آن اند که انسان، ديگري را جز براي وجودش بخواهد.
دوست داشتن آن است که انسان را در مسير جريان غالب آفرينش قرار داده و با کوه و دريا و جنگل و با انسان؛ انسان، پيوند دهد. که دوست داشتن به نيت و خواست و تلاش خالص مي گردد به مراقبت. ظرفيت دوست داشتن در انسان افزودني است و گاه که بالغ گردد انسان را با پديده هاي عالم، هر چه باشند، از موافق و متضاد پيوند خواهد داد. پيوندي ماندگار و از سنخ آرامش.
4- فراز مشرقي را هر روز فرود است به مغرب و زندگي . . .
زندگي زيباست. وقتي خواستم از زندگي بنويسم لحن صدايي در ذهنم پيچيد که مي گفت زندگي زيباست. پس ابتدا کردم به آن. آري زندگي زيباست با همه سنگيني که با خود مي کشيم، با همه بستگي و خفقان ماده، که در نفس کشيدن ها، خواب و بيداري، گرما و سرما، جواني وپيري به يادمان مي آورد که آمديم که برويم. مسافريم و رهگذر. بارها از خود ميپرسم که بعد از آن چيست؟ بهترين نوازنده باشي، بهترين معلم يا قدرتمند ترين و ثروتمند ترين زمان اگر آنقدر شجاع باشي که از خود بپرسي "بعد چه؟" خواهي ديد که تمام تکاپو هايي از اين دست مشروط کردن نياز معني بخشي به زندگي است به دست يابي به يک مقصد دور که از اين طريق وحشت از بي معني بودن يا ترس از معني نيافتن را التيام دهد.
گاه احساس مي کنم به جاي گشتن به دنبال معني بزرگ و حماسي بايد به دنبال معني، جوي خيابان ها را گشت، پس کوچه هاي خلوت و کم نور، ترافيک و خرجين کهنه دست فروش را. دوست دارم در ميان مردم زندگي کنم و همرنگ با آنها.
شايد جوانتر از اين، مهمترين مسئله ذهني ام تمايز بود، از يک سو از تفاوت خودم با اطرافيان و تناقض هايم با زمينه زندگي بر لب آهنگ شکوه داشتم و از آن سو در دل خنکاي غرور. همواره دلايلي را مي جستم تا تضاد هايم را با اطرافم تائيد کند. بعد آنقدر اين تفاوتها زياد شد که ديگر به دنبال دلايلي گشتم تا شباهت هايم را اثبات کند.
زندگي زيباست. گذر زندگي چه خوب و چه بد به انسان ارزش مي دهد. مثل فرش اصيل، که هر چه قديمي تر و پا خرده تر با ارزش تر. گذشت زمان جوانيت را خواهد گرفت، شور و شوقت را ، انرژي ات را، انگيزه هايت را ولي در عوض به تو گوهري بي بديل مي بخشد که از همه آنچه گرفته با ارزش تر است. آن گوهر حس پختگي است. حس قريبي است زايد الوصف و به شدت در معرض تهاجم غرور. ديدي مسن تر ها با چه اعتماد به نفسي فکر مي کنند که از جوان تر ها بهتر فکر مي کنند؟
زندگي زيباست. و هزاران حرف ديگر که به آهنگ صدايت زيبا مي شود.
5- فراز مشرقي را هر روز فرود است به مغرب و تو . . .
تو زنده اي و مغرور، پر نشاط و پر صلابت، کوچکي اما بزرگ و دوست داشتني. دوست داشتني ازجنس حس خنکاي آب زلال تازه جوشيده از سنگ است و نظاره سر درختي هاي سبز درختان بهاري.