تبليغاتX
تك مضرابهاي تنهايي

تك مضرابهاي تنهايي

عرصه اي مجازي براي مخاطبان حقيقي

 


 

چروکهای روی صورتش که این روزها عمیق تر شده بودند عرق را بی وقفه به سمت گردنش می لغزاندند. کسی نمی دانست چرا این قدر زیاد عرق می کند یا شاید واقع بینانه تر این بود که برای کسی مهم نبود بداند که چرا این قدر زیاد عرق می کند.

 

وقتی با زور نتوانستند به خوردن وادارش کنند دست به دامان روان پزشک شدند. حتی این آخری ها از یک متخصص تغذیه خواستند به آبی که می نوشید مقداری مواد مغذی اضافه کند بدون اینکه طعم و رنگ آب تغییر کند. چرا که اگر او به وجود چیزی غیر از آب در لیوان پی می برد دیگر به آن هم لب نمی زد و کار خراب تر از این که بود می شد.  

 

این روزها فکر و ذکر همه روئسای زندان و حتی مسئولان بالاتر اعتصاب غذای او بود. همه دلواپس رنگِ پریده و تنِ لاغرش بودند چون خبر غذا نخوردن او به بیرون هم درز کرده بود. هیچ کس  از هیچ تلاشی برای ترغیب او به خوردن فرو گذار نمی کرد. حاضر بودند هر خوراکی را از هر جایی که او بخواهد برایش فراهم کنند تا مگر لب به خوردن باز کند.

 

تا روز اعدامش کمتر از یک ماه مانده بود ولی آنقدر ضعیف شده بود که تا آن زمان دوام نمی آورد.  وقت زیادی نداشتند، هر طور که بود باید به او چیزی می خوراندند چرا که اگر از این  نخوردن می مرد خارج از دیوار های بلند زندان از این وجود نهیف، قهرمانی ساخته می شد.    

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:39  توسط Drizzling  | 

 

 


 

من، از هر رنگ لباسی داشتم و تو، همه را به یک آب شستی. حالا لباسهایم به رنگ هیچ رنگی نیستند، لباسهایی به رنگِ  " ازهمه رنگ".

 

لباسهایم کوچک شده اند؛ از همان روز که تو آنها را شستی. آنقدر کوچک بر تنم که گویی من قد کشیده ، بزرگ شده باشم.

 

با این لباسهای آب رفته - از همه رنگ، به ظاهرمجنون ترم به حقیقت تنها تر.

 

لباسهایی که به دست تو شسته شدند تنها لباس هایم بودند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 3:8  توسط Drizzling  | 


   

·        کهن ترین ریشه بود. همان که مرا به تاریخی پیوند می داد، به زمانی معصوم تر از امروز.

 

·        وقت جدا شدن از زمین پر بار بود. شاخه داشت، شاخه هایش برگ داشتند، میوه داشتند. من فقط برگی میان آن همه ثمر، او اما همه ی ریشه من بود.

 

·        حالا من از زمین جدا ترم. ریشه ای دیگر از خاک شد. 

 

·        با او مجال خداحافظی نبود. با او همیشه سلام بود، حتی آن روز.

 

                                                     ای به مهربانی یک سلام؛ تا ابد سلام.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 15:49  توسط Drizzling  | 



پيراهن نو پاره شده بود. سينه خراشيده شده و خون آلود را مي شد از مادر مخفي كرد ولي پارگي لباس عيد كه با هزار آداب از سه ماه قبل خريده شده بود را چه مي كردم؟! مي دانستم كه حسابي تنبيه مي شوم. تقصير آن باغبان پير و بد اخلاق بود كه معلوم نشد از كجا پيدا شد و فرياد زد "شكستي شاخه هاي اين بي زبون را بيا پايين"  و من از ترس چنان بي محابا از بالاي درخت آلبالو به پايين پريدم كه پيراهنم به شاخه اي گرفت و پاره شد.

 

تو گفته بودي اگر حميد بود مي توانست از اين درخت بالا برود و آلبالو بچيند و من هم كه اصلا دوست نداشتم پيش تو هيچ ضعفي از خودم نشان بدهم گفته بودم خوب اين كه چيزي نيست من هم مي توانم. غافل از اين كه حميد پانزده سالش بود و من ماه آينده تازه مي شدم شش ساله. پاهايم آنقدر كوتاه بود كه به اولين جاي پا روي درخت كه نزديك زمين بود هم نمي رسيد. آن چنان مثل گربه براي بالا رفتن تقلا كرده و خودم را به تنه درخت ماليده بودم  كه روي دستهايم هيچ جايي بدون خراش باقي نمانده بود. فقط چهارتا آلبالو چيده بودم، دو تا دو تايي، كه سر و كله باغبان پيدا شده بود. پايم كه به زمين رسيد تو فرار كردن را شروع كرده بودي، من هم به تو ملحق شدم. به سمت عمارت وسط باغ كه خانواده ها در آن بودند دويديم. داخل عمارت نشديم ولي انگار نزديك آن جا امن تر بود.

 

كنار جوي آب ايستاديم. تو آلبالوها را با عدالت كودكانه ات تقسيم كردي؛ دو تا من دو تا تو. و من با غرور زايد الوصفي به آنها چشم دوخته بودم. براي من ترشي اين ميوه هاي براق طعم يك جور غرور مردانه داشت. مي خواستم آنها را به دهانم ببرم كه ديدم تو خم شدي تا آلبالوهاي خودت را در آب بشويي. به سرعت دستم را از دهانم دور كردم و خم شدم به سمت جوي. هيچ دوست نداشتم فكر كني مادرم اين جور چيزها را به من ياد نداده است. آلبالو ها را در آب فرو بردم؛ چقدر در عبور جريان آب خنك آن جوي، خوش رنگ بودند. دستم داشت از سردي آب بي حس مي شد كه تو كار شستن را تمام كردي. حالا وقت خوردن بود چون آلبالو ها تميز و براق شده بودند. دهانم بي اختيار از تصور ترشي آنها آب افتاده بود.

 

مبهوت به تو نگاه مي كردم. حتي فكر نمي كردم كه مي شود از آلبالو گوشواره درست كرد. تو به جاي خوردن، دنباله سبز آلبالوها را به گوشت آويختي. اين بار از ته دل مطمئن شدم با اين كه از من يك سال كوچكتري خيلي ازمن بيشتر بلدي. نمي دانم از كجا ياد گرفته بودي؛ شايد از خواهر بزرگترت، شايد در مهد كودك. ولي من بچه اول بودم و مهد كودك هم نمي رفتم كه چيزهاي به اين مهمي را ياد بگيرم. تحسينت مي كردم ولي حسود نبودم. سعي كردم خودم را با موقعيت تطبيق دهم. بي درنگ آلبالو هاي خودم را جلوي تو گرفتم و تو با لبخندي آنها را از كف دستم برداشتي تا آنها را به گوش ديگرت آويزان كني. انگار تو هم مطمئن بودي كه من انتخاب ديگري ندارم. بر گشتي و به چشمهاي من زل زدي؛ يك نگاه كوتاه ولي معني دار. من خواهر يا برادر بزرگ نداشتم. به مهد كودك هم نمي رفتم ولي شك نكردم به گفتن اين كه " چقدر خوشگل شدي" و لبخند تو تاييد كرد كه حرفم را به جا انتخاب كرده ام.

 

خيزي برداشتي و از روي جوي پريدي. واي! نه! ......  يكي از گوشواره هايت توي جوي افتاد. بر گشتي و با نگاه حسرت آلود رد آلبالوها را روي آب دنبال كردي. بعد بي هيچ كلامي سرت را پايين انداختي و نگاهت را از من دزديدي. چه بايد مي كردم؟ باز هم بايد تصميمي مي گرفتم كه راجع به آن هيچ نمي دانستم. نه از بزرگتري آموخته بودم، نه حتي اين بار از نگاه تو مي توانستم چيزي بفهمم. به آلبالوهاي روي آب كه حالا از ما دور شده بودند خيره شدم. بعد چشمم بي اختيار به ظرف بزرگ آلبالوي شسته شده روي ايوان عمارت افتاد. ظرف آنقدر پر بود كه آلبالوها از اطراف آن روي زمين ريخته بودند.  فهميدم!  فهميدم!  اين بار حتي پيش از اين كه منتظر تاييد نگاه تو باشم مي دانستم كه راه حل را يافته ام.

 

آن شب حسابي تنبيه شدم. پيراهن پاره و بدن زخمي كه هيچ؛ سر تا پايم را هم در آب سرد جوي باغ خيسانده بودم. مادر، تو را به من نشان مي داد و مي گفت " مگر اين بچه نبود؟ مگر اين با تو بازي نمي كرد؟ چرا هميشه تو بايد اين همه بلا سر خودت بياوري؟"  تو نگاهت را از من مي دزديدي ولي خوشحال بودم كه  حقيقت را مي داني.  بعد از آن، يك هفته تب بود و دواي تلخ و آمپول. ولي هيچوقت به درستي تصميمي كه آن روزگرفتم شك نكردم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 11:20  توسط Drizzling  | 

 


 

 


 

"اين مقال، غور و تدبري است در احوال گربه ساناني خرد كه به واسطه تمركز در منطقه جغرافيايي يكسان در قالب يك گروه مورد تفحص قرار خواهند گرفت .نه! ... اين نيست.

 

" اين نوشتار نگرشي است از نظر گاه رفتار شناسي با احتساب ويژگيهاي دموگرافيك بر گربه ساناني كه در زير گروهي مشهور به پرشن كت(Persian Cat) قرار مي گيرند. باز هم نه! ... نشد. بذار ببينم. . . .

 

" مي خواهم يك مشت اراجيف در مورد بچه گربه ها تحويلتون بدهم. اين بد نشد.... به موضوع بيشتر مي خوره.

 

سام عليك

 

چرا اينجوري نگاه مي كني؟ مگه تا حالا تو عمرت شر و ور نخوندي؟ چيه؟! اين بار دلم مي خواهد راجع به بچه گربه بنويسم. مگه هميشه هر چي ديگرون دلشون مي خواد بايد از دهن من در بياد؟

 گربه ها بر اساس نژاد، قيافه و رفتارشون انواع و اقسام دارند. ولي فكر كنم تو تهرون اساس تقسيم بنديشون شانسه. بعضي هاشون خوش شانسن ، مي شن "پيشي"  و همش دارن پشت پنجره ي يك آپارتمان توپ، تو آفتاب برنز مي كنن. بعضي هاشون هم خاك بر سر از آب در مياند و با نام مستعار "پيشته، پدر سگ" تو كوچه پس كوچه هاي قيقاجه تهرون تيپا مي خورن. ولي از من بپرسي هر دو دسته بدبختند. بدبختي دسته دوم كه تو پيشوني شون نوشته. و اما دسته اول از بس زيادي بهشون مي رسن كلافه شدن. اصلا از گربگي افتادن در به در ها، لباس شب مي پوشن و كباب برگ مي خورن. بابا گربه مي باس گربه باشه. مي باس واسه يك تيكه گوشت كلي ورجه وورجه كنه و گرنه دهنه قلبش را پي مي گيره. اصلا انگار اينجا كسي تعادل معادل سرش نميشه. انگار گربه هاي اينجا بلد نيستن به روش خودشون خوب زندگي كنن. گربه ي ايروني يا بايد پلاس باشه تو خيابونها و تو آشغالها دنبال يك تيكه جناغ شيكسه بگرده، جناغ شيكسه هم كه واسه هيچ جونوري شانس نمي آره، يا اگر بخواهد پيشرفت كنه و وضعش بهتر شه مي باس غذاش از فرانسه بياد و توي پَده آمريكايي خير سرش . . . هيچ وقت هيچكي به خودش زحمت نداده بره ببينه گربه ايروني ، خودش چه جوري بلده زندگي كنه، اصلاً از طعم غذاي وارداتي خوشش مي آيد يا با دنبه گوسفند ايروني حال مي كنه.

 

ولي بريم سراغ مرام جونور هاي مورد بحث. اصولا بچه گربه ها واسه اين كه به چيزي كه طلبه اش  هستن برسن مي باس خودشون را به پر و پاچه يكي بمالن و ميو ميو كنن. از اولش اينجوري ياد گرفتن. چي پس؟! مثلا فك كردي بچه گربه ها مي باس غرش كنن كه حقشون رو از كسي بيگيرن. اصلا مگه اون دربه درهاي فسقلي حقي هم دارن؟ اين همش نيست چون اگه فقط همين بود، تو اين دوره زمونه كه هر كسي فقط خر خودشو مي رونه، بد بختا از گشنگي جونم مرگ مي شدند. راه حل توپه بعدي دزدي كردن. اونم نه دزديه بابا ننه دار، زكي ! نه بابا! دَله دزدي. گربه دزده نشنيدي؟ اگه واقعاً نشنيدي خيلي سوسولي. مامي امروز اورنج جوست رو داده؟ ببين ما با كي اومديم سيزده بدر!

 

سر اين جماعت را ، گربه جماعت منظورمه، مي شه كشكي كشكي گرم كرد. يك تيكه آشغال گوشت بذاري پشت پنجره، يك بچه گربه ساعت ها جلوش راه مي ره، عشوه مياد و ميوميو مي كنه. اينكه خوبه تازه ! يك گوله نخ كه نه سر داره نه ته بندازي جلوش ، ساعت ها بهش ور مي ره، نه به قصد پيدا كردن سر نخ، فقط واسه بازي، اين ور و اون ور پريدن، وقت كشي. اگه هيچ كدوم از اين ابزار و وسايل هم نباشه مي افته دنبال هم سن و سالهاش و پنجه تو صورتشون مي كشه.

يكي ازميون  اون چند تا كارتوني كه تو بچگي مجبور بودم هر كدوم را 300 مرتبه ببينم هنوز خوب يادمه. اسمش باغ سبزيجات بود. يادت مي آيد؟ آره ؟ پس تو هم كه به اندازه ....... سن داري! مي دوني اين كارتون مال كيه؟ الغرض، شخصيت مورد علاقه اين جانب كه هنوز هم كه هنوزه خيلي وقتها بهش استناد مي كنم، اسمش شويد بود. شويد يك سگ خنگ بود كه همش يك شعر مي خوند كه خيلي دل بود. شعرش را هميشه واسه خودم مي خونم چون زبان حالمه ( اگه خوشت اومد تو هم از اين به بعد مي توني واسه خودت يا هركي عشقت كشيد بخونيش). دور خودش مي چرخيد و مي خوند:

 

من شويدم، سگ تپلم

تا كي بدوم دنبال دمم

پس كي مي رسم به اين دمم

 

البته شويد توله سگ بود ولي موضوع شعرش با مرام  بچه گربه ها هم جور هست. چيه! خنده مال چيه؟ دارم جدي حرف مي زنم.

 

ويژگي بعدي اين نوع جونورانعطاف پذيريه. بچه گربه را بيگير و از طبقه دوم يك ساختمون ول كن پايين، يكي دو روز شَل شَل را مي ره و اَر مي زنه ولي بعدش انگار نه انگار. اگه از طبقه سوم ولش كني، يك كم بيشتر زر مي زنه و شَل شَل راه مي ره ولي بعدش دوباره حله. اين كار را مي توني ادامه بدي تا اينقدر ارتفاع زياد بشه كه وقتي ولش كني مثل تُف بچسبه كف زمين. اون وقت وقتي آشغالانس از وسطه كوچه جمعش كنه ديگه مطمئني فردا پيداش نمي شه . اين خاصيت بچه گربه هاست. از بس از اون قدم نديم ها تا امروز تيپا خوردن و بدبختي كشيدن كلاً اين جوري به دنيا ميان. هر بلايي خاستي سرشون بيار، اگه بچه گربه بتونه جون سالم در ببره فردا دوباره دور پاچته. 

 

اما چشاي گربه ها! هيچ وقت هيچي ازش نمي توني بخوني. تو چشاي سگ نيگا كردي؟ وقتي باهات دوسته چشاش واضح بهت مي گه. وقتي هم كه مي خواد سر به تنت نباشه بازم از چشاش مي شه خوند. ولي گربه ها كاملا غير قابل پيش بيني اند. روزي كه كلي بهشون حال بدي همون شكلي نيگات مي كنن كه روزي كه خوب حالشون رو گرفتي نگاهت مي كردند. يك وقت كلي تو سري مي خورن و انگار نه انگار، يك وقت هم در اوج اين كه داري بهشون مي رسي و محبت مي كني چنگت مي زنن. معرفت در كار نيست. از ديد گربه ها سگ احمقه كه با وفاست، معرفت پعرفت قديمي شد. تا وقتي نازش كني و شيكم صاحب مرده اش را سير كني ارزش ميو ميو شنيدن داري ولي اگه فردا يكي ديگه پيداش شه كه گوشت كم استخون تر جلوش بياندازه.... تو كيلويي چندي ؟ واسه اون ميو ميو مي كنه. خوب، اين از ديد گربه ها يه امر بديهي و منطقيه. جالب ترش اينه كه اگه يارو دوباره نياد دوباره مياد  سراغ خودت و با همون چشاي عجيب غريبش يه جوري بهت نيگا مي كنه كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده.

 سرتو بالا كن چشاتو ببينم.......... هه!  چرا جازدي.. . . .. ؟ نكنه از چشات نا مطمئني بلا؟

واما دُمشون. فقط وقتي شيكمشون سير باشه و جاشون گرم، دمشون سيخ ميشه. خيلي سعي نكن سيخ شدنه دمشون رو به ابراز احساسات به يك گربه ي ديگه يا يك چيزايي تو اين مايه ها تعبير كني كه بي فايده است. دم سيخ شدن به زبان گربه اي يعني جام گرمه، شيكمم سيره حالا وقت . . . . . 

اصولاً هيچ قانون ثابتي تو زندگي هيچ گربه اي وجود نداره. سگ بيچاره به اين كه نگهبانه اين قدر ايمان داره كه حاضره واسه انجام وظيفه نفله شه ولي گربه چي؟ واسه گربه اين بچه مثبت بازي هايِ احمقانه به يه ميو هم نمي ارزه. 

 

 چيه؟! مي بينم كه از اين همه متلك كه پشت سر، يا شايدهم پيش روي، گربه ها شنيدي زياد بدت نيومده. چرا مي خندم؟ خوب چون منم بدم نمي آيد. چرا؟ واسه اين كه يك جورهايي با بچه گربه ها همزاد پنداري مي كنم. مگه تو نمي كني؟

مگه نشنيدي كه يك گربه پير سالهاست كه بالاي خليج عربي. . . . . . .خوب حالا مگه چي شده كه ميو ميو راه انداختي؟ خيلي خوب بسه، فهميدم خيلي غيرتي تشريف دارين، خوب خليج فارس، راحت شدي؟ بالاي خليج فارس چمباتمه زده. اي بابا! ژست هات من رو كشته!  

ولي واقعاً چرا من و تو بچه گربه از آب در اومديم؟ البته فرضه اين سئوال اينه كه توهم مثل من هنوز يك كوچولو به اين مسئله اعتراض داشته باشي. اگه واست حله كه حالشو ببر.


 

پي نوشت :


  • مي گويند نقشه ايران شبيه يك گربه است كه بالاي خليج فارس و درياي عمان چمباتمه زده.

  • اين نوشته خطاب به هيچ خواننده اي نيست و در آن هم گوينده و هم مخاطب شخص نگارنده  است.

  • اگر فرض كنيم كه صاحب اين وب لاگ با نظرات گوينده متني كه در بالا آورده شده موافق است، گريزي نخواهد بود از اين كه او را هم بچه گربه قلمداد كنيم.



  
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386ساعت 19:12  توسط Drizzling  | 



ساعت خانه از چند روز پيش دقيق نبود. عقربه هايش كند تر از هميشه حركت مي كردند. پديده غريبي نيست. بايد باتري  آن را نو مي كردم. اين بار ولي به دنبال يك ماجرا جويي ساده ام. ساده ولي . . .

 

اولين خاطراتي كه از چيزي به نام شب يلدا در ذهن دارم به پنج شش سالگي بر مي گردد. پرسيده بودم يلدا چه شبي است و شنيده بودم يلدا طولاني ترين شب سال است. آن روزها اين قدر زمان براي من پديده روزمره اي نبود. تنها تصور من از اين كه چه طور ممكن است شبي طولاني تر از شبهاي ديگر باشد اين بود كه در اين شب خاص ساعتها به هر دليل (آن روزها اهميت دانستن علت چيزها از درك درست ماهيت آنها كمتر بود)  كند تر حركت مي كنند. بهتر بگويم زمان كش مي آيد. از سر شب يواشكي به ساعت نويي كه به تازگي خواندن عددهايش را ياد گرفته بودم نگاه مي كردم. مي خواستم ببينم آيا دقيقه شمار آن امشب كند تر از شبهاي ديگر حركت مي كند كه شب طولاني تر مي شود؟ آن شب مي خواستم كند شدن زمان را حس كنم.

 

از پنج دقيقه شروع شد. بعد كم كم از زمان واقعي بيشتر عقب افتاد. هرچه باتري ضعيف تر مي شد ساعت ها بيشتر كش مي آمدند. تا جايي كه چند روز پيش شبانه روز را در سه ساعت تجربه كردم. صبح زود كه خانه را ترك مي كردم،  ساعت دوازده را نشان مي داد و آخر شب بعد از برگشتن از يك روز پر مشغله و خسته كننده وقتي كه چشمم به ساعت افتاد تازه عقربه كوچك به عدد سه رسيده بود. تجربه عجيبي بود. يك برگ كامل از دفتر روزهاي زندگي من، با همه نوشته ها و خط خوردگي هايش در سه ساعت نوشته شده بود.

 

وقتي كه روز اول فروردين از خواب بيدار شدم، جلوي در اتاق خوابم يك دوچرخه با زين سبز رنگ و نوارهاي رنگي آويخته از دسته هاي فرمان ديدم. چند ماهي بود كه براي خريدن دو چرخه اصرار مي كردم. پرسيدم چرا دو چرخه من دو تا چرخ كوچك كنار تاير عقبش دارد. جواب شنيدم كه هروقت دوچرخه سواري ياد گرفتي اين چرخها را بر مي داريم. دو چرخه را به اشتياق به حياط بردم ولي به اصرار مادر براي خوردن صبحانه به اتاق برگشتم. تمام لقمه ها را نجويده فرو مي بردم تا زودتر صبحانه تمام شود و به حياط برگردم. از صبحانه كه فارغ شدم و خواستم به طرف در حياط بدوم، از پنجره ديدم كه باران گرفته است. كم مانده بود بزنم زير گريه. پرسيدم كي باران تمام مي شود. شنيدم، باران بهاري از يك ساعت بيشتر طول نمي كشد. زود تمام مي شود. با چشمان حسرت آلود به زين سبز رنگ دوچرخه كه حالا پر شده بود از قطرات باران  چشم دوخته بودم. پرسيدم هنوز يك ساعت نگذشته، شنيدم ، نه. انگار زمان قصد گذشتن نداشت. صد بار ديگر پرسيدم هنوز يك ساعت نشده و هر بار شنيدم، نه. آن روز هم زمان خيلي كش دار شده بود چون هنوز (بنابر گفته اهالي خانه) يك ساعت از شروع باران نگذشته بود كه من براي خوردن ناهار مجبور شدم نگاه حسرت آلودم را از دوچرخه خيس آن سوي پنجره بر دارم.  

 

از ديروز صبح تا امشب عقربه ها يك ساعت هم جلو نرفتند. ولي اين بار زمان به خواست من كند شده است. چه خوب شد اين بار باتري ساعت را زود عوض نكردم.  احساس غريبي است، يك كرختي كامل. دو روز با همه سختي ها و با همه اتفاقات تلخش، بر اساس شهادت ساعت من، فقط يك ساعت طول كشيده است. انگار تحمل همه نا ملايمتها، وقتي كه به جاي دو روز در يك ساعت اتفاق افتاده باشند، ساده تر است. حس سبكي مي كنم. تازه فهميده ام كه هر چه مي كشم از سرعت زمان است. زمان است كه مرا كوتاه مي كند.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 11:8  توسط Drizzling  | 


 

خانه قديمي؛ صبح زمستاني، ساعت هفت صبح، بعد از يك شب باراني، آسمان هنوز ابري است؛  از اندروني خارج مي شوم. دوچرخه را از كنار حوض بر مي دارم. به سمت در مي روم. در را باز مي كنم. پيرمرد چروكيده كه هميشه روي رفه مقابل در خانه ما مي نشيند با اخم، رویش را از من بر مي گرداند. در را مي بندم. دوچرخه را به جلو هل می دهم  و پاي چپ را روي ركاب مي گذارم.

 

به سر كوچه نرسيده دلشوره عجيبي در دلم مي افتد. بايد برگردم. فكر كنم چيزي فراموشم شده است. شايد اجاق گاز را خاموش نكرده باشم. به خانه بر مي گردم. به اجاق گاز سر مي زنم. خاموش است.  خدايا چه كاري بايد مي كردم كه نكرده ام؟ همين طور كه به همه جا سرك مي كشم بويي به مشامم مي رسد. اين بوي چيست؟! از حوض كه نيست. بويي شبيه بوي لجن، ببينم؛ انگار از ناودان است. بله! لعنتي چقدر آشغال جمع شده اين جا. انگار گلويش كاملا گرفته. پس باران ديشب چي؟ نكند آب روي پشت بام جمع شده باشد؟ دستم را تا آستين داخل ناودان فرو مي كنم. واي اين همه آشغال كي جمع شده اين جا؟ مگرآخرين باري كه اين لوله را تميز كردم كي بوده است؟راه ناودان باز مي شود .انگاركه بالاي پشت بام در ياچه اي از آب راكد مانده بود. مي ايستم و به خارج شدن آب زل مي زنم. اگر همين الان راهش را باز نمي كردم شايد تا شب خيلي دير مي شد. شايد سقف مي ريخت. سقف كاهگلي كه تحمل اين همه فشار را ندارد.  

 

خانه قديمي؛ دوباره به سمت در مي روم. در را باز مي كنم. پيرمرد ترش رو صورتش را بر مي گرداند. دوچرخه را به جلو هل مي دهم.

 

چند متري بيشتر دور نشده ام ولي! من مطمئنم چيزي را جا گذاشته ام، سابقه نداشت اين طور دلشوره بگيرم. بايد بر گردم. دوباره توي حياط ام. از اين سر به آن سر قدم مي زنم شايد يادم بيايد كه چه كار بايد مي كردم كه نكرده ام؟ بگذار سري به پشت بام بزنم. از پله ها بالا مي روم. قفل زنگ زده را باز مي كنم. از بالا به حياط نگاه مي كنم. فكر كنم همه چيز سر جايش است. بگذار حالا كه تا اين جا آمده ام سركي بكشم، ببينم آيا مرد نا اهل همسايه دست از كفتر بازي بر داشته يا هنوز قفس كبوترها روي پشت بام است؟ بيرحم فقط كارش گرفتن كبوتر ها ست و چيدن نوك شاه پرهاشان تا ديگر نتوانند پرواز كنند. به ديوار پشتي نگاه مي كنم. واي خداي من كبوتر ها كه هنوز زنداني اند هيچ مردك پشت ديوار خانه ما هم يك گودال عميق كنده است. معلوم نيست اين دره وحشتناك را براي چي درست كرده؟  واي ديوار را نگاه كن. كج شده. چه ترك بزرگي بر داشته! فكر كنم با باران ديشب اين ديوار و پي كهنه اش حسابي  خيس خورده و حالا اگردستش بزني بريزد. اون از پدرش كه به ناحق اين ديوار را در سند ملكشان زد، باباي خدا بيامرز من هم كه سرش به اين كارها نبود كه بخواهد جلوي او بايستد،  اين هم از پسر بي ايمونش كه تا خانه را روي سر ما خراب نكند دست بردار نيست. اگر من هم بخواهم مثل بابا بي خيال باشم اين همسايه كم كم صاحب خانه مي شود.

* * *

دو ساعتي هست كه  دستم بند شده. اول يك دعواي حسابي، بعد پليس كشي تا بالاخره مردك را مجبور كرديم گودال را پر كند و چند علمك چوبي پشت ديوار بگذارد تا ديوار خراب نشود. اين بار به خير گذشت ولي اين همسايه نا اهل آخر يك بلايي سر خانه ما مي آورد.

 

دوباره به سمت در... پير، ترش روي... پا روي ركاب.... نزديك به سر كوچه رسيده ام.

 

نمي توانم بروم. با اين كه قبل از آمدن دوباره همه چيز را خوب وارسي كرده ام ولي دلشوره لعنتي دست بردار نيست. نكند سردي ام كرده؟! شايد از شام ديشب باشد. نكند اين دلشوره نشانه از مرضي است. باز هم گيج و حيران از اين سر حياط به اون سر مي روم. با چشمهايم همه چيز را به دقت بررسي مي كنم تا اين كه نگاهم به درخت مو بر مي خورد. چرا زود تر نديده بودم؟ شاخه هايش آن قدر رشد كرده كه روي كمر رز قرمز افتاده اند و كم مانده كه ساقه نازك عزيز دردانه باباي خدا بيامرز را بشكنند. درست است كه حالا فصل گل دادن اين بي زبان نيست ولي يك روزي خانومي مي كرده وسط باغچه. شاخه هاي مو را بلند مي كنم و با احتياط روي داربست جا مي دهم. چرا زودتر متوجه نشده بودم؟ اين كه اتفاق ديروز و امروز نبود انگار از خيلي وقت پيش شاخه هاي مو افتاده بودند. چند لحظه به  باغچه خيره مي مانم. بهتر است بروم ديگر. دير مي شود.

 

سر و صورتم را آبي مي زنم.  دوچرخه را بر مي دارم. به سمت در... پيرمرد، ترش روي... دو چرخه رو به جلو . . .

 

خدايا! امروز ديوانه شده ام. دلشوره دست بردار نيست. حالا كه ديرم شده بگذار حداقل بفهمم امروز چه چيزي توي آن خانه من  را اين قدر نگران مي كند. بر مي گردم دوباره همه چيز را به دقت بررسي مي كنم. به ظاهر مشكل ديگري وجود ندارد. بهتر است صلوات بفرستم و بروم. چرخ را كه بر مي دارم، چشمم به گنجشكهاي سر ديوار مي افتد. لعنتي ها از كله سحر با جیک جیک شان  نگذاشتند بخوابم. آهاي كوچولو ها شما توي اين زمستان چيزي براي خوردن گيرتان مي آيد؟ بگذار كمي از خرده نان هاي ته سفره شام ديشب را برايشان بريزم. ولي نه! پر رو مي شوند. دوباره جا خشك مي كنند. اي بابا، دست بردار.... اگر بيدارت نمي كردند كه از كار و زندگي مي افتادي. آخر چقدر خواب؟

 

تكه اي نان خشكيده را در دستم خرد مي كنم. جلوي گنجشكها مي پاشم. در را پشت سرم قفل مي كنم. پاي چپ روي ركاب. چرخ را به جلو هل مي دهم. از كوچه وارد خيابان مي شوم.

 

امروز از كار و زندگي حسابي افتادم ولي مهم نيست چون در عوض به وضع خانه كمي سر و سامان دادم . خدا بخواهد مثل اين كه ديگر دلشوره هم ندارم. ولي انگار اين بار كه مي آمدم پيرمرد بد اخم بر خلاف هر روزش يك چيزي مثل لبخند به صورت داشت. ببين تو را به خدا، هر دفعه كه دقت مي كنم اخم هايش توي هم كلاف است، حالا همين يك بار كه حواسم نبود انگار تبسمي به صورت داشت.

بايد پا بزنم. تند تر. اين جور كه از ابرها معلوم است باران خواهد زد.   " آخ اگه بارون بزنه! " دوباره تو فكر خانه ام، بدون دلشوره اين بار.  فقط نمي دانم چرا در همين چند دقيقه انگار دلم دوباره برايش تنگ شده است ؟! امروز حالم عجيب است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 11:10  توسط Drizzling  | 

 

 

 

قايم موشك

 

در بازي قايم موشك يك روز

 

وقتي كه  وقتِ خانه رفتن شد

 

بازي تمام نشده  ديگران

 

رفتند و بردند از ياد كه من

 

مخفي مانده ام هنوز

 

اما افتخاري بود اين كه

 

نهان  ماندم تا  ماه هويدا شد

 

شعر:

,Galway Kinnell Hide-and-Seek, The Best American Poetry 2007,Scribner Poetry Inc.  

برگردان به فارسي:

Drizzling

(www.drizzling.blogfa.com)

  

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 15:38  توسط Drizzling  | 

(به دوستي از سمت صبح)

 

سلام

 

مدتي مي شود كه فيروزه اي مرا دائم به نوشتن مي خواند تا اينكه تو مرا فيروزه اي لقب دادي وبر آن شدم كه بنويسم. حالا صداي مرا از سمت فيروزه اي وجودم مي شنوي. سمتي كه ديگر براي من يك تفرجگاه نيست من در آن بيتوته كرده ام. هر كس از دوستان كه روي شاسي روحش فيروزه اي كم مي آورد اولين جايي كه كاردكش را فرو مي كنه وجوده من است. و من با اينكه به مرارت فيروزه اي انبار مي كنم به سخاوت مي بخشم. چون من فقط اجير  فيروزه اي هستم.

ارتباطم با فيروزه اي را حتي مي توانم به روش امروزي ها اثبات كنم. هه اثبات! . محيط و وراثت. من در شهر فيروزه اي به دنيا آمدم. پس محيطم فيروزه اي. اجدادم آدم هاي ساده اي بودند از كوير و كويري ها دلشون فيروزه اي است، كوير يعني خاك تفتيده، خاك پخته، و خاك پخته يعني بستر فيروزه اي، جنس كاشي.اين هم از وراثت. دروغ چرا؟! ناخالصي هم دارم. يك نسبتي به فلان الممالك ها و فلون الدوله ها مي برم و ازيك جايي به خوان و خوان چه هاي يك تكه كوچولو از اين پير گربه ي دلربا مرتبط مي شوم. ولي اين بخش تاريك  يك حقيقت مسكوت است. خودم به خاكم اونقدر مديونم  كه ديگه تواني براي كشيدن بار نياكان نمونده. بگذار فراموش شده بمانند اين طوري آمرزيده تر اند. پس اجداد من آدم هاي ساده اي بوده اند. به منطقه اي منسوبم در قلب كوير، كه هنوز نامش مثل نظر قربوني به انتهاي فاميلم سنجاق است. دوستش دارم اگر چه هرگز نديدمش. نه فكر كني نديدنش دليله بر نخواستنش است. هرگز! فقط دلم مي خواسته وقتي ببينمش كه لايق صداقت و سكوتش باشم، بايد با احرام پا به كوير گذاشت، خدا در كوير بار عام دارد.

 

خيلي مهم نيست كه تقدير تو را كجا چسبونده، مهم اينه كه دلت كجايي باشه. با اين استدلال ( كه شايد فقط براي دل تنگ آورنده اش خوبه) من كويري ام. من فيروزه اي ام. خوشحالم كه بچگي را در شهر فيروزه اي گذراندم پيش از آنكه شهر خاكستري  و بعد هم شهر از همه رنگ مرا صدا كنند. من از زادگاهم زياد آموختم. ياد گرفتم چطور با يك رشته ي باريك آب مي توان سبز بود. ياد گرفتم چه طورمي شه به يك كوه، هر چند مفتوح و فرسوده، تكيه داد، ياد گرفتم چه جوري مي شه راز دار سالها  آمدن و رفتن بود. چقدر دل تنگش مي شم، دل تنگ فيروزه اي هاش، بوي آجر هاش وقتي بارون مي خوره، دلتنگ رونق دستهاي اهلش.

 

عشق را مي شود در شيراز پيدا كرد، در اصفهان نگه داشت و در تهران به خاك سپرد. فيروزه اي رنگ عاشق موندنه؛ اصفهان فيروزه اي است.

 

عاشق شدن قرمزه. اين را هر بچه دبستاني مي دونه. اما اينكه فيروزه اي رنگ عاشق موندنه. . . . . . بذار راحتت كنم اصلا فيروزه اي رنگ موندنه. آخه اگر بخواهي تو دنيا "باشي" ناچاري از آغشته شدن به انبوه رنگ ولي اگر فقط بخواهي "بموني" اونوقت بايد عاشق بموني و عاشق موندن فيروزه اي است. 

 

 هر كس و نا كسي مي تونه عاشق بشه. مهم نيست عاشقه چي، تو دنيا چيزهاي زيادي واسه دل بردن از دل خنگ آدميزاد وجود داره كه فكر مي كنم تازه بين همه اون ها عاشق يك آدم ديگه شدن، براي دل آدم، انتخاب هوشمندانه تري است. ولي كم اند كساني كه عاشق چيزي كه به عاشق شدن مي ارزد بشوند و كم تراند كساني که بتوانند به اون وفادار بمونند. فكر نكني سختي عاشق ماندن تو اين دنيا بي اجر و مواجب است ، نه! آخه قرمز و فيروزه اي كه باهم عجين شوند ارغواني متولد مي شه و ارغواني رنگ لذته ولي حاشا كه هر لذتي ارغواني باشد. مي بيني ! دست مريزاد به شعور رنگها. عاشق شدن ياد گرفتن نمي خواهد، گفتم كه دل آدم خنگه ؛ رنج و ملالت ندارد. وقتي عاشق مي شي عشق ماله توست،  از اون انرژي مي گيري  ولي وقتي مي خواهي عاشق بموني . . . . نه رفيق؛ تو ماله عشقي و اونه كه از تو انرژي مي گيره.

 

 

و اما  گريز آخر .. .. وقتي قرار فيروزه اي يك رنگ باشه كنار بقيه رنگهات، يك رنگ محجوب مي شه و مهربون، ساكت و بي اعتراض مي نشينه گوشه وجودت. اما وقتي قرار باشه فقط فيروزه اي باشي و بس.... آنهم حالا كه تو شهر ما هر روز از هر پنجره اي بهت رنگ مي پاشند ( بيچاره هندي ها فقط يك روز جشن رنگ دارند) ... فيروزه اي موندن نفس گيره حتي اگه محيط و وراثت تو را به اون مربوط كنند. حتي اگر اجير فيروزه اي باشي.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:53  توسط Drizzling  | 


يك آدرس ديگه به آدرس ها يماضافه شد. يك نشونه ي ديگه كه اگه دنبالش كني به من مي رسي. مي بيني چه قدر ساده مي شه به من رسيد. من يك آدرس وب لاگ پيدا كردم. وب لاگ جايي كه توش مي نويسم و برام مي نويسند. من هم اون كسي ام كه توي اين وب لاگ مي نويسم و برام مي نويسند. پس اگه منطقي فكر كني من گم نشدم. ولي واقعيت اين نيست. من گم شدم. و هرچه بيشتر از پيدا شدن نا اميد مي شم بيشتر آدرس پيدا مي كنم. آدرس زیاد دارم آدرس خونه و یا خونه پدری یا تو شهر مجازی چند تا آدرس ايميل . نا شكر نيستم چون اونجا دوستاني هم دارم كه هميشه فكر من هستند مثل اون رفيق شفيق كه هميشه نشسته جلوي جام جهان نما و داره طالع منو مي بينه اونم فقط چون نگرانه منه و از من مي خواهد چند دلاري، اونم كه اين روزها قابل دوستان را نداره، به حسابش بريزم تا منو مستقيم هدايت كنه به وادي خوشبختي. يا اون يكي دوست عزيز كه همواره نگران نا باروري منه و قرصهاش را كه نفع خالص اند بدون هيچ ضرري به من توصيه مي كنه. پس نبايد نا شكر باشم چون "روزگارم بد نيست".  

بعضي وقتها دلم مي خواهد من هم مثل خيلي هاي ديگه آدرس داشتم اونم يك آدرس پر رونق كه منو به چيزي، جايي يا كساني مربوط كنه. خسته شدم از هجرت. هجرت از مكان، از زمان، از خودم. انگار كولي گري من هيچ وقت پايان نداره. پايان! چه خيال باطلي تو اين سالها روز به روز كولي تر شدم، آواره تر.

ولي نه!  بگذار همين جور كولي بمونم. بذار همين جور تو كوچه هاي ياد ديگران، اونم تو شباي يخي آكاردئون بزنم و ملا ممد جان بخونم. بذار شبها چشم تو چشم ماه بخوابم ، بذار از هر چه رنگ تعلق گيرد . . . . .

قبل از اينكه تصميم بگيرم وب لاگ بنويسم يك روز به وب لاگ " اقامت" از اهالي اهل دل همين محله رفتم و براش نوشتم :

 

يك بار يك كوزه فروش كه كنار جاده وسط كوزه ها و گلدون هاش چادر زده بود جوابي به من داد كه روي دل سنگي ام حك شد. با چنان صدايي كه داشت گوش هامو كر مي كرد. ازش پرسيدم " تو خونه نداري؟" و اون  با لهجه ي با نمك افغاني اش جواب داد:

"
خانَه دار يَك خانه، بي خانَه هَزار خانَه"

 

اين مطلب را با اجازه ي دوستمون " اقامت"  اينجا آوردم ( چون واسه اون نوشته بودمش) تا باز با خودم تجديد عهد كنم تا زماني كه پیدا نشدم دست از هجرت نكشم و هرگز به داشتن آدرسي پر رونق طمع نكنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 14:18  توسط Drizzling  | 


 

می شناسمش. تازه نيست. پيش از اين هم به سراغم اومده بود.فكر مي كنم همونه كه منو به اينجايي كه هستم رسوند. همين جايي كه حالا ازش خيلي خسته ام. احساس خنگي مي كنم شايد هم ...... يك جور احساس ابتذال. مثل اينكه قرار بوده من اركستر مجلسي برلين را رهبري كنم ولي به خودم كه آمدم ديدم دارم توي عروسي روي يك تنبك حلبي شكسته دو دستي مي زنم و از همه اينها بدتر از ته دل از كف زدن رقاصك هاي بزك كرده ي مست خوشحال مي شوم. اسمش را مي ذارم حس ابتذال. از خنگي مرموز تره و پيچيده تر. همه حواسم را درگير كرده حتي ششمي را. شايد هم گيرنده ي كشف نشده اي در وجود من هست كه از اجداد نياندرتال به ارث رسيده، شايد هموني كه باعث شد اجداد بزرگوارم منقرض شوند. اما چرا در من اينقدر فعال است؟ شايد از تكامل عقب افتاده ام. شايد هم نوعان دور و برم يك حلقه در تكامل از من جلوترند كه جهت مقابله با قانون بي رحم انتخاب طبيعي اين عضو خود را از دست داده اند. چرا اينو مي گم؟ دليل دارم! براي اينكه با اين حسي كه از اين گيرنده مجهول الهويت دائم در من زنده است نمي شود زندگي كرد. انگار كه قرار است روي سطحي از قير داغ بدوم. احساس ابتذال به همه جاي روحم چسبيده. جالب اينجاست كه هر كس و ناكسي منو مي بينه مي گه خيلي سخت مي گيري به خودت. اينقدر سخت مي گيرم و حال و روزم اينه، رها باشم چي از آب در مي آيد.      

يا رب نظر تو بر نگردد!

 


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 15:23  توسط Drizzling  | 


 

1- فراز مشرقي را هر روز فرود است به مغرب و با هم بودن . . .

شنيدم که بزرگي گفته " آنان را که بيش دوست مي داريم ؛ بيشتر مي آزاريم" .

چه خوب است آدم بر دوست چون نسيمي بوزد، زنده و تازه، لطف ببخشد و بار بندد. که نسيم لطف مي دهد از جوهر هوا و باد تکان مي دهد و طوفان ويران مي کند. و دوستي را طبيعتي است چون هوا بر انسان که نفس است و اما نسيم ، باد و طوفانش همه از آن ميسر. خوشا با هم بودني که خاطره نسيم صبحگاهي را زنده کند، به بيدار کردن، تازه کردن، زنده کردن و شايد گذشتن.

دلخوشي هايم کوچک است و بي تمني، گاه ياد کردن است و گاه ياد شدن. فنجان قهوه اي با حضور دوست و لبخندي از رضايت که به با هم بودنمان خرسنديم. و دلم کوچک است و شکستني به دست دوست.  که آنچه غريبه به ضربت نتواند شکست دوست به نگاهي بشکند.

 

2- فراز مشرقي را هر روز فرود است به مغرب و دوستي . . . .

 

وقتي مي انديشي، جهان در ظرف وجود تو معني مي شود و هر انسان يک مسير بيشتر براي پيمودن ندارد. پس دور و نزديک، عقب و جلو، تند و کند همه به فراخور مسير يگانه سرنوشت معني مي گيرند و دوستي هم. ملاک زندگي تويي و  دوست آن است که پاره اي از اين مسير با تو هم قدم شود. شايد دور و نزديک و تند و کندش با تو يکسان نباشد. شايد قدمهاي خسته ات براي او بلند باشند و سريع و شايد هروله ي هراسانت  به پايش سستي و خمودي افکند ولي او در مسيري همسفر است و به پيمايشي همقدم.

هر چه ضرب آهنگ گذر دوستان از زندگي همخوان تر باشد و مقصد و مقصود نزديک تر، سمفوني دوستي خوش آهنگ تر خواهد بود و طولاني تر. 

از اين گذشته هر همقدمي فرصتي است. که لحظه هايش را غنيمت بايد شمرد، که زندگي گذاراست و لحظه هايش هم. و اگر دوستي تا پايان عمر همقدم گردد هم لحظه هاي با هم بودن تکرار نا پذيرند که هر لحظه از اين دست اتفاقي است که در ظرف موقعيت، وجود متغير و طبيعت نا ايستا رخ داده است.

اگر دوستيم بدان که قدر مي شناسم لحظه ها و با هم بودنمان را.

  

3- فراز مشرقي را هر روز فرود است به مغرب و دوست داشتن . . . .

 

دوست داشتن يک اتفاق نيست، يک حادثه نيست که در حدود زماني واقع شود و معلول به دلايلي موجه. حس دوست داشتن از جنس حس زيبايي است. چه کسي توانسته تعبير کند که چه چيزي منشا زيبايي است و چرا انسان گاه چيزي را زيبا مي داند و گاه نا زيبا. تقارن، تناسب، تطابق و ديگر دلايله به عقل راست گشته ، کوششي باطل اند براي تفسير زيبايي و بي ثمرند همچنين در تعبير دوست داشتن.

دوست داشتن از عمق مي جوشد و "از عشق برتر است" که در عشق خواست و نياز اصيلند و در دوست داشتن؛ دوست داشتن از وراي تمنيات بر خاسته است. و دوست داشتن قيدي به دست نمي افکند و وزنه اي به پا. که آن هر دو خاسته از آن اند که انسان، ديگري را جز براي وجودش بخواهد.

دوست داشتن آن است که انسان را در مسير جريان غالب آفرينش قرار داده  و با کوه و دريا و جنگل و با انسان؛ انسان، پيوند دهد. که دوست داشتن به نيت و خواست و تلاش خالص مي گردد به مراقبت. ظرفيت دوست داشتن در انسان افزودني است و گاه که بالغ گردد انسان را با پديده هاي عالم، هر چه باشند، از موافق و متضاد پيوند خواهد داد. پيوندي ماندگار و از سنخ آرامش.

 

4- فراز مشرقي را هر روز فرود است به مغرب و زندگي . . .

زندگي زيباست. وقتي خواستم از زندگي بنويسم لحن صدايي در ذهنم پيچيد که مي گفت زندگي زيباست. پس ابتدا کردم به آن. آري زندگي زيباست با همه سنگيني که با خود مي کشيم، با همه بستگي و خفقان ماده، که در نفس کشيدن ها، خواب و بيداري، گرما و سرما، جواني وپيري به يادمان مي آورد که آمديم که برويم. مسافريم و رهگذر. بارها از خود ميپرسم که بعد از آن چيست؟ بهترين نوازنده باشي، بهترين معلم يا  قدرتمند ترين و ثروتمند ترين زمان اگر آنقدر شجاع باشي که از خود بپرسي "بعد چه؟" خواهي ديد که تمام تکاپو هايي از اين دست مشروط کردن نياز معني بخشي به زندگي است به دست يابي به يک مقصد دور که از اين طريق وحشت از بي معني بودن يا ترس از معني نيافتن را التيام دهد.

گاه احساس مي کنم به جاي گشتن به دنبال معني بزرگ و حماسي بايد به دنبال معني،  جوي خيابان ها را گشت، پس کوچه هاي خلوت و کم نور، ترافيک و خرجين کهنه دست فروش را. دوست دارم در ميان مردم زندگي کنم و همرنگ با آنها.

شايد جوانتر از اين،  مهمترين مسئله ذهني ام تمايز بود، از يک سو از تفاوت خودم با اطرافيان و تناقض هايم با زمينه زندگي بر لب آهنگ شکوه داشتم و از آن سو در دل خنکاي غرور. همواره دلايلي را مي جستم تا تضاد هايم را با اطرافم تائيد کند. بعد آنقدر اين تفاوتها زياد شد که ديگر به دنبال دلايلي گشتم تا شباهت هايم را اثبات کند.

 

زندگي زيباست. گذر زندگي چه خوب و چه بد به انسان ارزش مي دهد. مثل فرش اصيل،  که هر چه قديمي تر و پا خرده تر با ارزش تر. گذشت زمان جوانيت را خواهد گرفت، شور و شوقت را ، انرژي ات را، انگيزه هايت را ولي در عوض به تو گوهري بي بديل مي بخشد که از همه آنچه گرفته با ارزش تر است. آن گوهر حس پختگي است. حس قريبي است زايد الوصف و به شدت در معرض تهاجم غرور. ديدي مسن تر ها با چه اعتماد به نفسي فکر مي کنند که از جوان تر ها بهتر فکر مي کنند؟

زندگي زيباست. و هزاران حرف ديگر که به آهنگ صدايت زيبا مي شود.

 

5- فراز مشرقي را هر روز فرود است به مغرب و تو . . .

تو زنده اي و مغرور، پر نشاط و پر صلابت، کوچکي اما بزرگ و دوست داشتني. دوست داشتني ازجنس حس خنکاي آب زلال تازه جوشيده از سنگ است و نظاره  سر درختي هاي سبز درختان بهاري.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 16:38  توسط Drizzling  | 

 

                                                                   

بالاخره من هم به دنياي مجازي در مجازي وارد شدم. يكي نيست از من بپرسه  "مگه نمي گفتي به اين دنيا اعتماد نداري ؟ " كه من جواب بدم مگه دنياي غير مجازي هم هست كه من از اون وارد اين فضاي مجازي شده باشم. وقتي از حقيقت دوري زياد مهم نيست كه توي مجاز باشي يا توي مجاز اندر مجاز.

منم اومدم چون نتونستم در مقابل شهوت خوندن و خونده شدن در فضاي بي نقاب مقاومت كنم. شايد هم اين راه حل بهتري باشه تا انبار كردن نوشته هايي كه نه كسي خونده و نه كسي قراره بخونه. با اين حال قول مي دم كه اينجا حرفهاي خوب بزنم تا مهمونهايي كه به اين خان درويشي مي نشينند با بهترين هايي كه توي چنته هست پذيرايي بشن هر چند مگه وسع يه درويش بيش از يك خوراك محقره!.... به بزرگي خودتون خواهيد بخشيد.

خيالتون راحت، قول ميدم كه هر وقت  حس كردم دارم دوباره آشفته مي گم،  بنويسم و به اون تل كاغذي، كاغذ هاي نخونده را مي گم، اضافه اش كنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 13:22  توسط Drizzling  |